ته به ته
غروب نوشته های پیمان مهدوی ... این صفحه هروقت عشقش بکشد دستخوش ویرایش در متن ها و تصاویر و یا کل ماجرا خواهد شد
Monday, April 25, 2016
Friday, March 6, 2015
غروب 13
زمان می برد تا تو آنقدر نرم و صیقلی شوی که بازتاب زندگی در تو چیزی شاید
تماشایی در بیاید ... شاید هم نه
و زمان بیشتری می برد که بفهمیم تنهایی هم از آن جور واژه هاست ... از آنهایی
که چندان در چهارچوب ذهن تعریف گرای ما نمی گنجد ... مثل عشق ... که با گذشت
اینهمه عمر باز هم در تعریفش در تقلای بیهوده ای روزگار می گذرانیم
زمان می برد ... زمان زیادی می برد تا ذهن تو دست از کار قاب سازی بردارد و
خودش را کمی رها تر کند و با چشمانی بازتر و زاویه ای بازتر دنیا و هرچه در او هست
را تماشا کند ... و فقط تماشا کند
بی آنکه بخواهد خود را به دنبال تعریفی به چهارچوب زندگی بکوبد
زمان می برد تا بفهمیم که تنهایی و سکو ن و سکوت و عشق از یک جنس اند ... از
جنس زندگی، تماشا و رهایی
It takes time to find out that solitude, quiet, silence and
love come from same origin … from life, watching and freedom.
Sunday, November 23, 2014
غروب 12 / تبعیض
وقتی که دلت کلاغ می خاهد
یعنی می خاهد
تو را باید در ساعت اوج کلاغ قرار بدهم
کله ات را به سمت مناسبی بچرخانم
چشمانت که بلد هستند چگونه فوکوس کنند؟
باشد انجامش می دهم
اما به یک شرط
هنگام تماشای کلاغها یا باید به هیچ کس فکر نکنی یا باید به تمام کسانی که دوستشان
داری با هم فکر کنی !
اگر هنگام تماشا، به یک نفر یا شخص خاصی فکر کنی و با خودت فکر کنی که عاشقش
هستی ... کلاغها محو می شوند ... چه می دانم ابر می شوند
و با آسمان یکی می شوند.
در مرام کلاغ بازی ، تبعیض نمی گنجد.
تو در هرصورت عاشق خاهی بود ... این بی انصافی ست که از تو بخاهم عاشق نباشی
... تو عاشق هیچ کس خاهی بود یا عاشق همه.
اولش سخت است، اما بعد از چند بار که کلاغهایت محو شدند ... کم کم یاد می گیری
که چگونه آنها را در پرواز نگه داری بی آنکه با آسمان یکی شوند.
خب
وقتی که دلت کلاغ می خاهد
یعنی می خاهد
تو را در ساعت اوج کلاغ قرار داده ام
کله ات را به سمت مناسبی چرخانده ام
چشمانت هم که کارشان را بلدند
دلت هم یاد می گیرد ...
Monday, October 27, 2014
غروب 11
برنیامده
تنها دست نوشته هایی از به خاطرمانده های درهم و برهم
هاج و واج تر از ابرهای در هم تنیده
آشفته تر از رعدها و بارانهای غروب دم
پر رمز و راز تر از اینمهمه کلاغهای هرگز به خانه نرسیده
چه برق آسا رفته ای در چشمانم
تو را دیده ام
تو را می بینم و
هنوز شعری از من بر نیامده
Saturday, October 18, 2014
غروب 10
دلم می خاهد تو را بنشاند آنطرف میز خالی و بگوید که از اینهمه ادا و اطوار،
بسیار دلگیر و ترسیده است.
و ترس ابزار دیرینه ایست برای واکنش سریع به بقاء و ادامه ی حیات ...
حالا هی همش ابرهایت را برای من اینور و آنور در آسمان بتابان ... هی همش خودت
را برای من این رنگ و آن رنگ به این غروب و آن غروب بچسبان ...
دلم می خاهد تو را بنشاند آنطرف کله ی خالی و نگاهت کند که از اینهمه ... بی
خیال ، فقط نگاهت کند. که یک دل سیر تماشایت کند.
Thursday, October 2, 2014
غروب 9
چراکه غم زیباست. چراکه آنچه که زیباست، ابری اش هم زیباست ... اخم و تخم اش
هم زیباست
گیرم که زیبا هم نباشد ... ما تماشایمان را می کنیم، که کار دیگری از ما بر نمی
آید.
اینقدر تماشا می کنیم، تماشا می کنیم، تماشا می کنیم تا بلکه دوباره خرم شوی
... کمی روشن تر ... دست از خاکستری برداری و کمی رنگی تر شوی ... دل از غریبگی
برداری و با ما صمیمی تر شوی.
خاکستری هایت را تحمل که نه ... تماشا می کنیم ...
چرا که ما حاضران همیشگی و بی منت این تماشاخانه ایم
کسی مجبور به تحمل کسی نیست ... چراکه من و تو اهل یک تماشاخانه ایم.
Saturday, September 27, 2014
غروب 8
ببین، ببین، ببین ... پیش از آنکه هرچیزی به پایان برسد،
خوب ببین و حالش را با خودت به خاطره ها ببر ...
خوب ببین و حالش را با خودت به خاطره ها ببر ...
زرد نارنجی سرخ ... آبی، میدانم که چقدر شکننده ای
تمام دنیا را با خودت
یا که تمام خودت را با دنیا
هماهنگ کرده ای
چه کار خوبی کرده ای
اینهمه نفسها را تحمل کرده ای
بارها افتاده و باز هم برخاسته ای
تمام لحظه ها را با وجودت
یا که تمام وجودت را با لحظه ها
زندگی کرده ای
ببین، ببین، ببین ...
پیش از آنکه من به پایان برسد ...
خوب ببین و حسرت را با خودت به خاطره ها نبر ...
پیش از آنکه من به پایان برسد ...
خوب ببین و حسرت را با خودت به خاطره ها نبر ...
غروب7
خط الراس کوه آدم را دیوانه می کند ... فکر می کند همین حالا می شود آن خط
منحنی را نقطه به نقطه راه برود، راه برود، راه برود ... سرانگشتان تشنه ای که
انحنای زنی کمیاب را بپیماید، بپیماید، بپیماید ... وای به آن روز بارانی که ابرها
را آن بالا هی همش برقصاند، برقصاند، برقصاند ...
هنوز مانده تا غروب ... اما نمی دانم چرا با آنانکه احساس هم بستگی می کنیم به
ناگاه اگر که ناپدید نشوند، بسیار دور و دست نیافتنی می شوند، مثل یال مه آلود کوهستان
به طرز غیر قابل فهمی رازآلود و حسرت انگیز ... آدم سردر نمی آورد ... آدم هرگز
سردر نمی آورد ... آدم فقط دیوانه می شود
غروب 6
ابرهای لب افق به هر شکلی در می آیند ... با بازی باد
... هر شکلی حس خاص خودش را دارد ... حسی که واژه را به بازی می گیرد و هر جمله ای
شکلی خاص به خود
...
هیچ غروبی مثل
غروب دیگر نیست ... هیچ ابری شبیه ابر دیگر نیست ... هیچ حسی شبیه حس دیگر نیست و
هیچ تو ای شبیه تو ی دیگر ...
تو را همانطور
که هستی، همان شکلی که هستی یا به هر شکلی که هر لحظه هستی ... با همان حس و حال هر
روزه ات ... دوست می شود داشت ... حس می توان کرد.
شاید هم بعضی وقتها
بشود تو را مثل ابرها به بازی گرفت و به هر شکلی در آورد...
هوای غروب که
می کنیم ... من باد می شوم و تو ابر لب افق ... با بازی من شکل های جورواجوری به خودت
می گیری ... بغلت که می کنم ... لب افق، هوس لب بازی که می کنم ... فرار می کنی
... محو می شوی ... دوباره انگار بخار می شوی ...
سردتر که می
شوم، دوباره ابر می شوی. لبانت را سماجت که می کنم ... سرخ می شوی از خجالت. و غروبهای
سرخ، چه تماشایی ترند... ابرهای لب افق به هر شکلی در می آیند ... هیچ شکلی مثل شکل
دیگر نیست ... هیچ تو ای مثل توی دیگر ...
غروب 5
آسمان که دل پری داشته باشد ... ابرهایش را لب افق به زور
به هم می چپاند ... انگار که تو اخمهایت را تا ته به چهره ات بچپانی ... دیگر نه
شکلی را بر می تابند ابرها و نه رنگ خوشگلی ... حال بد حال بد است، تعارفی نیست
...
تاریکی تاریکی ست، تمام چراغهای دنیا را هم اگر به زندگی ات
ارزانی کنی، تا روی به خورشید برنگردانی، خبری از سپیدی نیست ... تا اخلاقت را
درست نکنی ... اخمهایت را کمی گشاده تر نکنی ... ابرهای غروب تو همین توده های
زمخت بی معنی خواهد بود ... خبری از هیچ رنگ خوشگلی هم نیست ... حال بد حال بد است
... تعارفی هم نیست.
Subscribe to:
Posts (Atom)








