Saturday, September 27, 2014

غروب 8

ببین، ببین، ببین ... پیش از آنکه هرچیزی به پایان برسد،
خوب ببین و حالش را با خودت به خاطره ها ببر ...
زرد نارنجی سرخ ... آبی، میدانم که چقدر شکننده ای
تمام دنیا را با خودت
یا که تمام خودت را با دنیا
هماهنگ کرده ای
چه کار خوبی کرده ای
اینهمه نفسها را تحمل کرده ای
بارها افتاده و باز هم برخاسته ای
تمام لحظه ها را با وجودت
یا که تمام وجودت را با لحظه ها
زندگی کرده ای

ببین، ببین، ببین ...
پیش از آنکه من به پایان برسد ... 
خوب ببین و حسرت را با خودت به خاطره ها نبر ...

غروب7

خط الراس کوه آدم را دیوانه می کند ... فکر می کند همین حالا می شود آن خط منحنی را نقطه به نقطه راه برود، راه برود، راه برود ... سرانگشتان تشنه ای که انحنای زنی کمیاب را بپیماید، بپیماید، بپیماید ... وای به آن روز بارانی که ابرها را آن بالا هی همش برقصاند، برقصاند، برقصاند ...

هنوز مانده تا غروب ... اما نمی دانم چرا با آنانکه احساس هم بستگی می کنیم به ناگاه اگر که ناپدید نشوند، بسیار دور و دست نیافتنی می شوند، مثل یال مه آلود کوهستان به طرز غیر قابل فهمی رازآلود و حسرت انگیز ... آدم سردر نمی آورد ... آدم هرگز سردر نمی آورد ... آدم فقط دیوانه می شود

غروب 6


ابرهای لب افق به هر شکلی در می آیند ... با بازی باد ... هر شکلی حس خاص خودش را دارد ... حسی که واژه را به بازی می گیرد و هر جمله ای شکلی خاص به خود ...
هیچ غروبی مثل غروب دیگر نیست ... هیچ ابری شبیه ابر دیگر نیست ... هیچ حسی شبیه حس دیگر نیست و هیچ تو ای شبیه تو ی دیگر ...
تو را همانطور که هستی، همان شکلی که هستی یا به هر شکلی که هر لحظه هستی ... با همان حس و حال هر روزه ات ... دوست می شود داشت ... حس می توان کرد.
شاید هم بعضی وقتها بشود تو را مثل ابرها به بازی گرفت و به هر شکلی در آورد...
هوای غروب که می کنیم ... من باد می شوم و تو ابر لب افق ... با بازی من شکل های جورواجوری به خودت می گیری ... بغلت که می کنم ... لب افق، هوس لب بازی که می کنم ... فرار می کنی ... محو می شوی ... دوباره انگار بخار می شوی ...

سردتر که می شوم، دوباره ابر می شوی. لبانت را سماجت که می کنم ... سرخ می شوی از خجالت. و غروبهای سرخ، چه تماشایی ترند... ابرهای لب افق به هر شکلی در می آیند ... هیچ شکلی مثل شکل دیگر نیست ... هیچ تو ای مثل توی دیگر ...

غروب 5


آسمان که دل پری داشته باشد ... ابرهایش را لب افق به زور به هم می چپاند ... انگار که تو اخمهایت را تا ته به چهره ات بچپانی ... دیگر نه شکلی را بر می تابند ابرها و نه رنگ خوشگلی ... حال بد حال بد است، تعارفی نیست ...
تاریکی تاریکی ست، تمام چراغهای دنیا را هم اگر به زندگی ات ارزانی کنی، تا روی به خورشید برنگردانی، خبری از سپیدی نیست ... تا اخلاقت را درست نکنی ... اخمهایت را کمی گشاده تر نکنی ... ابرهای غروب تو همین توده های زمخت بی معنی خواهد بود ... خبری از هیچ رنگ خوشگلی هم نیست ... حال بد حال بد است ... تعارفی هم نیست.

Friday, September 26, 2014

غروب 4


توصیف از دست رفتگی، توصیف دردناکی ست
وقتی که غروب نه چندان رنگی ات را با شراب، سرخ می کنم و سرمای نبودنت را به خیالم کمی تحمل پذیر تر
تاریک تر که می شوی انگار دل انگیزتری ... رنگی نداری و انگار که خالص تری ... هرچند که به نظر، غم انگیز تری
تماشای تو دنیایی ست ... داشتن تو به تماشا، به تصور، به تحسین، به تفکر و تخیل ... داشتن خوشوقتی ست ... تماشای هر روزه ی تو سعادتی ست ... هرچند هم موقتی ... هر چند هم ناپایدار ... 
که هیچ چیز در این زندگی بی بته ، پایدار و همیشگی نیست

غروب 3

اینقدر این غروب زیباست که زیبایی واژه ی ناتوانی ست برای این حس و حال. اینقدر رویایی ست ... اینقدر چه میدانم ... همانطوری ست، که دلم می خاهد با تو قسمتش کنم.
تو را بیاورم میان این لحظه ها بنشانم، با سرخ آب این ابرها، خوب که بزک شدی، بنشینم و یک دل سیر تماشایت کنم ... سیر که هرگز نمی شوم، لااقل دلی از عزا در بیاورم.
دلم می خاهد روی آن یال پردرخت با تو راه برود ... " با من قدم بزن " ... تا میان هر گام، هوای آزادی را به سینه در کشیم و " بگذاریم از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم" *
چه خوب است که ابرها در گرفتن هر شکل و رنگی به خود، از اختیار من خارجند... من تنها می توانم تماشا کنم و هر طور که باشند، با خودم با آسمان با این لحظه ها با تو ... بگویم که وای چه قشنگ !
تمام آدمهای اینجا این غروب را می بینند و رقص رنگارنگ ابرها را هر روز تماشا می کنند.
چه خوب است که کسی حسودی اش درد نمی گیرد و کسی نمی خاهد که ابرها و رنگها را فقط و فقط مال خودش بداند.
تو را مثل این ابرها دوست دارم و از اینکه بگویم عاشقت هستم کمی واهمه دارم که مبادا به حس تصاحبی آلوده باشم ... هرچند که عاشقت هستم و به پاکی ام از هرگونه مالکیتی مطمئن.
چراکه عشق بدون آزادی، تنها واژه ای لگدمال شده است.
چراکه : " عشق ما نیازمند رهایی ست، نه تصاحب" **
شاید که ساده باشد گفتن این واژه ها و یا خاندنشان ؛ اما در عمل و در نفسهای روزمره ... افسوس، افسوس، افسوس !
-----------------------------------------
* مارگوت بیکل
** مارگوت بیکل

غروب 2



در بینهایت ها
زرد نارنجی سرخ
وصف دلم را 
از درختان دم غروب بپرس
روی تپه ها
زیر بارانها
همین حالا
همین نزدیکی ها
دستم را بگیر و
مرا ببر
به آغوشی بس سترگ