ابرهای لب افق به هر شکلی در می آیند ... با بازی باد
... هر شکلی حس خاص خودش را دارد ... حسی که واژه را به بازی می گیرد و هر جمله ای
شکلی خاص به خود
...
هیچ غروبی مثل
غروب دیگر نیست ... هیچ ابری شبیه ابر دیگر نیست ... هیچ حسی شبیه حس دیگر نیست و
هیچ تو ای شبیه تو ی دیگر ...
تو را همانطور
که هستی، همان شکلی که هستی یا به هر شکلی که هر لحظه هستی ... با همان حس و حال هر
روزه ات ... دوست می شود داشت ... حس می توان کرد.
شاید هم بعضی وقتها
بشود تو را مثل ابرها به بازی گرفت و به هر شکلی در آورد...
هوای غروب که
می کنیم ... من باد می شوم و تو ابر لب افق ... با بازی من شکل های جورواجوری به خودت
می گیری ... بغلت که می کنم ... لب افق، هوس لب بازی که می کنم ... فرار می کنی
... محو می شوی ... دوباره انگار بخار می شوی ...
سردتر که می
شوم، دوباره ابر می شوی. لبانت را سماجت که می کنم ... سرخ می شوی از خجالت. و غروبهای
سرخ، چه تماشایی ترند... ابرهای لب افق به هر شکلی در می آیند ... هیچ شکلی مثل شکل
دیگر نیست ... هیچ تو ای مثل توی دیگر ...

No comments:
Post a Comment