Saturday, September 27, 2014

غروب7

خط الراس کوه آدم را دیوانه می کند ... فکر می کند همین حالا می شود آن خط منحنی را نقطه به نقطه راه برود، راه برود، راه برود ... سرانگشتان تشنه ای که انحنای زنی کمیاب را بپیماید، بپیماید، بپیماید ... وای به آن روز بارانی که ابرها را آن بالا هی همش برقصاند، برقصاند، برقصاند ...

هنوز مانده تا غروب ... اما نمی دانم چرا با آنانکه احساس هم بستگی می کنیم به ناگاه اگر که ناپدید نشوند، بسیار دور و دست نیافتنی می شوند، مثل یال مه آلود کوهستان به طرز غیر قابل فهمی رازآلود و حسرت انگیز ... آدم سردر نمی آورد ... آدم هرگز سردر نمی آورد ... آدم فقط دیوانه می شود

No comments:

Post a Comment