Monday, October 27, 2014

غروب 11



تو را دیده ام 
و شعری از این بی حوصلگی های به هم پیچیده
برنیامده
تنها دست نوشته هایی از به خاطرمانده های درهم و برهم
هاج و واج تر از ابرهای در هم تنیده
آشفته تر از رعدها و بارانهای غروب دم
پر رمز و راز تر از اینمهمه کلاغهای هرگز به خانه نرسیده
چه برق آسا رفته ای در چشمانم 
تو را دیده ام
تو را می بینم و
هنوز شعری از من بر نیامده

Saturday, October 18, 2014

غروب 10


دستم می خاهد به یکباره خودش را سرتاسر میز بکشد و تمام این خرت و پرتها و کاغذپاره هار را جارو کند.
دلم می خاهد تو را بنشاند آنطرف میز خالی و بگوید که از اینهمه ادا و اطوار، بسیار دلگیر و ترسیده است.
و ترس ابزار دیرینه ایست برای واکنش سریع به بقاء و ادامه ی حیات ...
حالا هی همش ابرهایت را برای من اینور و آنور در آسمان بتابان ... هی همش خودت را برای من این رنگ و آن رنگ به این غروب  و آن غروب  بچسبان ...
دلم می خاهد تو را بنشاند آنطرف کله ی خالی و نگاهت کند که از اینهمه ... بی خیال ، فقط نگاهت کند. که یک دل سیر تماشایت کند.

Thursday, October 2, 2014

غروب 9


اخم و تخم هایت را تحمل که نه ... تماشا می کنیم ... وقتی که ابری و غم انگیز هستی
چراکه غم زیباست. چراکه آنچه که زیباست، ابری اش هم زیباست ... اخم و تخم اش هم زیباست
گیرم که زیبا هم نباشد ... ما تماشایمان را می کنیم، که کار دیگری از ما بر نمی آید.
اینقدر تماشا می کنیم، تماشا می کنیم، تماشا می کنیم تا بلکه دوباره خرم شوی ... کمی روشن تر ... دست از خاکستری برداری و کمی رنگی تر شوی ... دل از غریبگی برداری و با ما صمیمی تر شوی.
خاکستری هایت را تحمل که نه ... تماشا می کنیم ...
چرا که ما حاضران همیشگی و بی منت این تماشاخانه ایم

کسی مجبور به تحمل کسی نیست ... چراکه من و تو اهل یک تماشاخانه ایم.