Saturday, October 18, 2014

غروب 10


دستم می خاهد به یکباره خودش را سرتاسر میز بکشد و تمام این خرت و پرتها و کاغذپاره هار را جارو کند.
دلم می خاهد تو را بنشاند آنطرف میز خالی و بگوید که از اینهمه ادا و اطوار، بسیار دلگیر و ترسیده است.
و ترس ابزار دیرینه ایست برای واکنش سریع به بقاء و ادامه ی حیات ...
حالا هی همش ابرهایت را برای من اینور و آنور در آسمان بتابان ... هی همش خودت را برای من این رنگ و آن رنگ به این غروب  و آن غروب  بچسبان ...
دلم می خاهد تو را بنشاند آنطرف کله ی خالی و نگاهت کند که از اینهمه ... بی خیال ، فقط نگاهت کند. که یک دل سیر تماشایت کند.

No comments:

Post a Comment